فیس بوک

در فیس بوک صفحه‌ای به نام اینجانب باز شده است. دیشب برای اولین بار این صفحه را به توصیه‌ی دوستی دیدم. بسیاری از مطالب را نپسندیدم. به ویژه مطالبی که از زبان توهین استفاده شده است. خواستم بگویم که آن صفحه هیچگونه ارتباطی با من ندارد. اگر هم مطلبی به نقل از اینجانب در همان صفحه بیاید که قبلا در جرس یا مکتوب منتشر نشده باشد، حتما جعلی خواهد بود.

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

سفر...


با دکتر موحد هم سفرم. به دیدن سید می رویم، سابقه دوستی شان به بیش از شش دهه می رسد. دیدار و درک لذت حضور و هم سخنی با او در زمانه عسرت،بسی مغتنم است. در آستانه نود سالگی است. از زمره مهمترین و عمیقترین مولوی شناسان روزگار ماست. ترجمه فصوص او آه از نهاد هر عالم دینی ادبیات خوانده ای بر می آورد و با خود می گوید " فضل جای دیگر نشیند."

حقوقدان است؛ در حقوق نفت ایران که یگانه روزگار ماست . پژوهش در حقوق نفت و نهضت ملی شدن نفت کار های دیگر او در زمره کارهای کلاسیک محسوب می شود. او انگار دمی از اندیشیدن و خواندن بر کنار نمی ماند...همیشه می توان از حضور آقای دکتر موحد بهره مند شد...

می گوید:" ذهن انسان جهان غریبی است. ساعت سه صبح از خواب بیدار شدم. ذهنم که شب پیش تاریک بود، روشن شده بود. کلمه ای در ذهنم تابید:" اضطراب !" وناگاه مصرع دوم بیتی یادم آمد و مدتی بعد تا ساعت چهارو نیم مصرع نخستش و بیتی دیگر و نیز نام شاعر ابوالفتح بستی به خاطرم آمد."

دکتر موحد شعر راخواند. یادداشت کردم، قطار نرم و پرشتاب می رود. ایستگاه فرودگاه گت ویک راپشت سر گذاشتیم:

لا تلمنی علی اضطراب تریه

فی کتاب اخطه و القریض

فاعز الاشیاء عندی وجود

صحه القول فی الزمان مریض

"از این که می بینی در نوشته ام یا شعرم پریشانی ست، ملامتم مکن

سخن درست در زمانه ناساز و بیمار، نایاب است"

درتمام طول ساعاتی که درخانه ابراهیم گلستان بودیم، که باید لحظه لحظه اش را نوشت، شعر بستی بر ذهنم خیمه زده بود. دیگر شعر را حفظ شده بودم. بستی در سال 401 هجری در گذشته است. همو که از صلح و مدارا در شعر پارسی سخن گفته است...


در بازگشت آقای موحد اشاره کرد که در این روزگار بیش از آن که انسان می اندیشد که چه بگوید وچه بنویسد، بایست بیندیشد که چه نگوید و چه ننویسد.

*****************************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)

از چشمه خوشگوار تا رودخانه زهرآگین

آرتور کوستلر جلد دوم زندگی نامه اش را با جمله ای تکان دهنده ازپیکاسو آغاز کرده است. " مثل کسی که به سوی چشمه ای درخشنده و پر طراوت می رود، به سمت کمونیسم رفتم". کوستلر به این جمله پیکاسو عبارت ذیل را افزوده است:

" و مانند کسی که از رودخانه زهرآگینی، آکنده از اجساد انسان های خفه شده و بازمانده های سیلابی که نشانه های شهرهای سیلزده است، از کمونیسم گریختم."

زندگی کوستلر که در دو جلد زندگی نامه خود نوشت و نیز دیگر رمان های او شرح داده شده ست، داستان تلخ و پرحسرت گذار او از همان آرمان چشمه گوارای درخشنده تا فاجعه رودخانه زهرآگین واقعیت موجود در یک انقلاب است. انقلابی که با وعده تحقق آرمان ها، با تحقق آزادی و کرامت انسان آغاز می شود و به استبداد و آدمکشی و سرکوب می انجامد؛ سرنوشت انقلاب فرانسه و روسیه و...نیز انقلاب اسلامی در ایران همین است.

ملتی که در دوران پیروزی انقلاب خود، به ماموران نظامی گل تقدیم می کرد، و درلوله تفنگ شاخه های سرخ و سپید میخک می گذاشت و شاهد لبخند نظامیان بود، کارش بجایی می رسد که ماموران امنیتی و نظامی به سویش تیر مستقیم شلیک می کنند. ملتی که قرار بود زندان اوینش دانشگاه شود، با زندانی کردن دانشگاهیان و نویسندگان و روزنامه نگاران، اوین را برایش تبدیل به بزرگ ترین زندان نخبگان جهان کردند. ملتی که گمان می کرد اسلام آئین مهر و مدارا و حرمت و کرامت انسان است، با ولایتی روبرو شد، که به نام اسلام از هیچگونه قساوتی پرهیز نمی کند. اسلامی که پیامبرش مکه را با صلح فتح کرد و در برابر شعار" امروز روز انتقام است"فرمان داد تا شعاراین باشد که:" امروز روز مهربانی و محبت است" تبدیل به آئینی شده است که کمترین نشانی از مهر و مدارا در آن نیست

ولایتی که حقوق مخالفان رابه رسمیت می شناخت و هیچ گاه حقوق مخالفان را از بیت المال قطع نمی کرد و تنها زمانی پس از اتمام حجت های بسیار با خوارج جنگید که آنان دست از مبارزه مسلحانه بر نداشتند، تبدیل به ولایتی شده است که کمترین ابراز مخالفت به محرومیت از شغل وزندگی و زندان می انجامد. پس از سی سال از رحلت پیامبر اسلام این دگرگونی در تاریخ اسلام پیش آمد. از مهر و مدارای پیامبر تا قساوت و سرکوب حاکمیت اموی...از چشمه درخشنده تا رودخانه ای زهرآگین...از آرمان تا فاجعه...در آستانه سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در بهمن ماه سال 1357 هستیم. فرصتی است تا به این پرسش پاسخ دهیم که چگونه یک آرمان تبدیل به فاجعه شد؟ و راه برون رفت از این فاجعه چیست و کدام است؟


******************************
جرس

سیدعطاءالله مهاجرانی | لینک ثابت | نظر (0)